دل نوشته های عاشق نگران
درباره وبلاگ


آبانـــــــــــــــی هستم ..... اگر دیدی یک آبانی در برابر خطای تو از غرورش گذشت مطمئن باش تو را بیشتر از آنچه در متخیله ات میگذرد دوست داره ﯾﻪ آباني ﻧﻪ ازت توضیح میخواد ، ﻧﻪ ﺩنبال دلیل میگرده ، نه دیگه کاریت داره ! ﻭﻗـﺘــﯽ ﺣـــﺮمته رابطه رو شکستی ، ﻓـﻘﻂ نگاهت میکنه ، ﺳـــﮑــﻮﺕ میکنه ﻭ ازت فاصله میگیره... همین

پيوندها
آموزش آشپزی
آموزش کیک وشیرینی
اس ام اس
جی پی اس موتور
جی پی اس مخفی خودرو

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان دل نوشته های عاشق نگران و آدرس scorpio.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.









آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 22
بازدید دیروز : 47
بازدید هفته : 71
بازدید ماه : 70
بازدید کل : 15095
تعداد مطالب : 137
تعداد نظرات : 16
تعداد آنلاین : 1

نويسندگان
لیندا فلیحی

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
سه شنبه 27 اسفند 1392برچسب:شعرزيبا,شعرعاشقانه,شعرسهراب سپهري, :: :: نويسنده : لیندا فلیحی

هیچ کس با من نیست

مانده ام تا به چه اندیشه کنم

مانده ام در قفس تنهایی

در قفس می خوانم

چه غریبانه شبی است

شب تنهایی من . . .

سهراب سپهری

 
شنبه 26 بهمن 1392برچسب:شعرزيبا,شعرعاشقانه,شعراحمدشاملو, :: :: نويسنده : لیندا فلیحی

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد        

و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت

روزي كه كمترين سرود بوسه است

و هر انسان براي هر انسان برادري ست

روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند

قفل افسانه يي ست

و قلب براي زندگي بس است

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است

تا تو بخاطر اخرين حرف به دنبال سخن نگردي

روزي كه آهنگ هر حرف زندگي ست

تا من بخاطر آخرين شعر رنج جستجوي قافيه نبرم

روزي كه هر لب ترانه اي است

تا كمترين سرود بوسه باشد

روزي كه تو بيايي

براي هميشه بيايي

و مهرباني با زيبايي يكسان شود

روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم

و من ان روز را انتظار مي كشم

حتي روزي كه ديگر نباشم

 

باز کن پنجره را و به مهتاب بگو
صفحه ذهن کبوتر آبی است
خواب گل مهتابی است

ای نهایت در تو، ابدیت در تو
ای همیشه با من، تا همیشه بودن
باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه زندگی آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود
تا دلم باز شود، تا دلم باز شود

دلم اینجا تنگ است، دلم اینجا سرد است 
فصلها بی معنی، آسمان بی رنگ است
سرد سرد است اینجا، باز کن پنجره را 
باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا

ای همیشه آبی ای همیشه دریا
ای تمام خورشید ای همیشه گرما
سرد سرد است اینجا باز کن پنجره را
ای همیشه روشن، بازکن چشم به من

 

 
دو شنبه 25 آذر 1392برچسب:شعرزيبا,شعرسهراب سپهري,شعرعاشقانه, :: :: نويسنده : لیندا فلیحی

دچار باید بود

وگرنه زمزمۀ حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد .

و عشق

سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.

و عشق

صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که

       غرق ابهامند.

        نه،

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر .

همیشه عاشق تنهاست .

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.

و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز.

و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را

به آب می بخشند.

و خوب می دانند

که هیچ ماهی هرگز

هزار و یک گرۀرودخانه را نگشود.

 

 
دو شنبه 25 آذر 1392برچسب:شعرزيبا,شعرسهراب سپهري,شعرعاشقانه, :: :: نويسنده : لیندا فلیحی
گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان ، کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب ،
اندام تورا ،
مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.
پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.
سهراب سپهری
 
 
چهار شنبه 13 آذر 1392برچسب:شعرزيبا,شعر عاشقانه ,شعر داريوش , :: :: نويسنده : لیندا فلیحی


ﺑﺒﯿﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻦ ﺷﺪﯼ ﺍﻭﺝ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﻦ
ﺷﺪﯼ
ﺑﺖ ﻣﻨﯽ ﺷﮑﺴﺘﻤﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ
ﺷﺪﯼ
ﺑﺒﯿﻦ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻦ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺪ
ﭼﻪ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺳﺮﺍﺏ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻗﻄﺮﻩ
ﻗﻄﺮﻩ ﺁﺏ ﺷﺪ
ﺑﻪ ﻣﺎﻩ ﺑﻮﺳﻪ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ ﺑﻪ ﮐﻮﻩ ﺗﮑﯿﻪ ﻣﯽ
ﮐﻨﻢ
ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺑﺒﯿﻦ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﭼﻪ
ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﻣﻨﻮ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﺑﮑﺶ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻣﻦ ﮔﻨﺎﻩ
ﮐﻦ
ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺘﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﻦ
ﻫﻨﻮﺯ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺘﻤﺖ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺎﻩ ﻣﻦ ﺗﻮﯾﯽ
ﻫﻨﻮﺯ ﻣﻮﻣﻨﻢ ﺑﺒﯿﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻨﺎﻩ ﻣﻦ ﺗﻮﯾﯽ
ﺑﻪ ﻣﺎﻩ ﺑﻮﺳﻪ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ ﺑﻪ ﮐﻮﻩ ﺗﮑﯿﻪ ﻣﯽ
ﮐﻨﻢ.


 

نو بگوییم و نو بیندیشیم

عادت کهنه را به هم بزنیم

وزباران کمی بیاموزیم

که بباریم وحرف کم بزنیم

کم بباریم اگر ولی همه جا

عالمی را به چهره نم بزنیم

چتر را تا کنیم وخیس شویم

لحظه ای پشت پا به غم بزنیم

سخن از عشق خود به خود زیباست

سخن عاشقانه ای بهم بزنیم

قلم زندگی را به دست دل است

زندگی را بیا رقم بزنیم

قطره ها در انتظار تواند

زیر باران بیا قدم بزنیم

 

به خواب می‌ماند
تنها به خواب می‌ماند
چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می‌گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می‌شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دراین خانه ست
غبار سربی اندوه، بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده‌ی من
به‌جز تو یاد همه چیز را رها کرده است

غروب‌های غریب
در این رواق نیاز
پرنده‌ی ساکت و غمگین
ستاره‌ی بیمار است

دو چشم خسته‌ی من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی ...

 

نمی‌دانم از دل‌تنگی عاشق‌ترم
یا از عاشقی
دل‌تنگ‌تر!
فقط می‌دانم
در آغوش منی
بی آن‌که باشی
و رفته‌ای
بی آن‌که نباشی.

عید امسال هم
می‌توانم تنهایی سوت بزنم
همین که بدانم هستی
آسمان را پر از پرنده می‌بینم.
لبخند یادت نرود!

تشنه‌ام
و تو نیستی.
مثل آب باران
گودی کمرم را
با نوازش دست‌هات
پر می‌کنم
تا از خشک‌سالی نبودنت
زنده برهم.
دست‌هات مال کمر من؟

از این تنهایی هزارساله
خسته‌ام
از بس تنهایی غذا خورده‌ام
تا لقمه‌ای نان به دهن می‌گذارم
باران شروع می‌شود
و من چتر ندارم
تو را دارم.

می‌دانی؟
می‌دانی چرا بند نمی‌آید
این باران؟
خدا از خجالت آب شده.

 

و مرگ مردن نیست:
و مرگ تنها نفس نکشیدن نیست!
من مرده گان بیشماری را دیده ام
که راه می رفتند،
حرف می زدند،
سیگار می کشیدند
و خیس از باران،
انتظار و تنهایی را درک می کردند،
شعر می خواندند،
می گریستند،
قرض می دادند،
می خندیدند
و گریه می کردند...

"حسين پناهي "

 

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 14 صفحه بعد